تبليغاتX
افسانه ی ناتمام
 

من دنیای خودمو میخوام....

 

دنیای آدم بزرگا ، همیشه برام عجیبه

 

همیشه تو زندگیشون پر ز اما و فریبه

 

 

همیشه دنبال پوچی ، دنبال ظاهر و پولند

 

دنبال دروغ و نیرنگ ، دنبال دوری و زورند

 

 

دنیای آدم بزرگا واسه من خیلی عجیبه

 

توی دنیای بزرگا ، دل من خیلی غریبه

 

نوشتی

تو خیلی میتونی خوب باشی  چون هنوز  دنیای قشنگت رو با دنیای آدم بزرگا تقسیم نکردی

 

 

نوشتی

وقتی آدم بزرگی چوب غرورت رو میخوری وقتی کوچیکی چوب اعتمادت رو

 

نوشتی

تو دنیای آدم بزرگا یه چیزی سخت پیدا میشه ، اونم آرامشه ، ام توی دنیای تو! من میخوام با ..... به آرامش برسم

 

نوشتی

همه چی ساده شروع میشه ساده مثل دل سپردن/ مثل عاشق شدن تو/ مثل عاشق شدن من

 

 

براش نوشتم

دنیای آدم بزرگا خیلی پوچه / خیلی خالی

 

من دنیای کوچیک  خودمو با دنیای بزرگ اونا عوض نمیکنم.

 

من دنیای کوچیک خودمون رو دوست دارم

 

دنیایی که توش :  ساده میخندم / ساده گریه میکنم/ ساده دل میبندم

 

من با تو در دنیایی حرف میزنم که  :

 

دروغ را نمیشناسم / اعتماد میکنم / من میخوام مهربونی  رو باور میکنم

 

 

من با تو از دنیایی حرف میزنم  که :

 

دوستی یعنی من / یعنی تو / یعنی باور لحظه هایی که جریان دارند

 

من با تو از دنیایی حرف میزنم  که :

 

جنسمون مهم نیست / رنگ دلمون اهمیت دارد

 

من با تو از دنیایی حرف میزنم که ...

 

اگه خواستی بیا تو دنیای کوچولو ها با هم باشیم....

 

توی دنیای خودم دوستت دارم همین

 

بوس بوس

 


 

نوشته شده توسط افسون در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت


...........از این روزا بیزارم.............

 

كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگه شروع نشي....

كاش مي شد فرياد بزنم... پايان!

دلم خيلي گرفته!....

اينجا نمي شه به كسي نزديك شد!

آدمها از دور دوست داشتني ترند!

 

 


 

نوشته شده توسط افسون در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 0:45 موضوع | لینک ثابت


دوستتون دارم..............

 

اول سلام

بعدش ممنونم به خاطر همه لطف و محبتی که نسبت به من داشتید .

منو ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم .مرگ و از دست دادن دوتا دوست خوب و صمیمی توی مدت

کمتر از دوماه نای نوشتن توی این مدت رو ازم گرفت. از همه شماهایی که به فکرم بودید و نگرانم شدید

 یه دنیا ممنونم . هر وقت حال روحیم بهتر شد از نو شروع میکنم . فقط اومدم بهتون بگم تا وقتی کنار

هم هستید قدر باهم بودن رو بدونید چون این دنیای لعنتی خیلی بی رحمانه بهترین ها رو از آدم میگیره

برام دعا کنید . دوستتون دارم .

 


 

نوشته شده توسط افسون در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 8:23 موضوع | لینک ثابت


اومدم اونم چه اومدنی!

  

 

 

سلام دخترا سلام پسرا سلام جیگملا

من بالاخره برگشتم اونم چه برگشتنی؟ نمیخواین بپرسین که کجا بودم ؟ تو این هوای گرم تابستون زیاد به مغزتون فشار نیارید خودم میگم کجا بودم و چرا این همه دیر آپ کردم .

من سر این کامپیوتر همیشه با این باربد خسیسه مشکوک کل کل داشتم . هر وقت که می خواستم از سیستم استفاده کنم کلی سرم غر میزد و دقیقه ای شصت بار می اومد بالای سرم که الان ویندوزو میریزی به هم  الان فایلامو پاک میکنی الان ال میشه الان بل میشه ! من هم حدود دو هفته پیش  در یک اقدامه کاملا انتحاری و داداش ضایع کن رفتم سراغ بابام و بهش گفتم که از دست  باربدخسته شدم و دیگه حاضر نیستم برای یه   ثانیه هم پامو تو اتاقش بذارم چون هم اذیتم میکنه و هم نمیذاره موقع کار کردن با سیستم یه آب خوش از گلو م پاین بره. و مامانم که قربونش برم همیشه طرفداره حق و عدالته طرفه منو گرفت و گفت دیگه وقتشه افسون واسه خودش یه کامپیوتر شخصی داشته باشه که هم خودش بتونه راحت ازش استفاده کنه و هم مزاحم برادرش نشه. خلاصه به باربد کارد میزدی خونش در نمی اومد.و من هم که دیدم همه چی داره به نفعم تموم میشه بدون اینکه به عصبانیت و چشمای از حدقه در اومده باربد توجه کنم  در یک اقدام کاملا موزیانه گفتم حالا که دارید زحمت میکشید یه لب تاپشو بگیریدو اینگونه بود که  بابام در یک حرکت گاز انبری با یه تیر سه نشون زد.میگین چه طوری؟ خوب یه کم امون بدین الان میگم.

 بابام دیروز عصر  یه سیستم جدید برام آورد خونه و گفت این  کامپیوتر هم کادوی نمرهای بالای آخر ترمته هم کادوی تولدت هم برای اینکه دیگه دست از سر این باربد زبون بسته  برداری.فکر میکردم فقط خودم زرنگم اما این شمه ی اقتصادیه بابام باز نذاشت اونی بشه که میخوام جونم براتون بگه که سیستم  لب تاپ نیست و از این بابت دل باربد یه نمه خنک شده .منم دیشب تنم داغ بود پیش خودم گفتم باشه از هیچی که بهتره .اما امروز که با خودم فکر کردم دیدم یه جورایی سرم کلاه رفته آخه تازه میخواستم واسه کادوی تولدم نقشه بکشم که نشد . اما بی خیال .همین که دیگه مجبور نیستم شیش ساعت پشت در اتاق باربد کشیک بدم که ببینم کی کارش تموم میشه تا بتونم نیم مین پای سیستم بشینم خودش کلیه .

و اما تازگی ها یکی پیدا شده که میاد تو وبلاگ من کامنتای عاشقانه و حرفای آنچنانی میزنه .من نمیدونم کی و چه وقت عاشق شدم و خودم خبر ندارم . تو رو خدا لا اقل یه اسمی ردی نشونی از خودت بذار تا ببینم این عاشق سینه چاک کیه .من که میدونم میخوای تو وبلاگ من موش بدوونی.میخوای حال منو بگیری ! اما خیالت راحت باشه عزیزم من تا  دلت بخواد دوست اعم از پسر و دختر چه تو روابط شخصیم چه توی این وبلاگ دارم . وجهت اطلاع باید عرض کنم حالا حالا ها خیال قاشق شدن  ببخشید عاشق شدن ندارم .این وبلاگ رو هم فقط جهت سرگرمی زدم و خبری از عشق و عاشقی و این حرفا نیست .هر وقت خیال داشتم عاشق بشم خبرت میکنم کوچولو!

وای ببخشید چرت و پرت زیاد گفتم سرتونو درد آوردم . برای اینکه این پستم پیامه به درد بخوری داشته باشه توجه تونو به مطلب زیر جلب میکنم امیدوارم بپسندین

 

پیــر زن فقیـری خـانـه بـه خـانـه مـی‌گـشت و روزی مـی‌جُـسـت. دامـن خـود پـُـر از گنـدم کـرد و راه

بـازگـشت پیـش گـرفـت .

در راه دسـت بـه دعـا بـرداشـت کـه خــدایـا گــره از مشکلـم بـگشــا .

نـاگهـان گـره دامنـش گشـوده شـد و گنـدم‌هــا بـه زمیـن ریـخـت.

چشمـانـش اشـک‌آلــود شـد و رو بـه آسمــان کـرد و گفــت: خـدایـا مـن از تـو خـواستـم گـره از کـارم بگشـایــی و تــو گــره  از دامنـم بـگشــودی؟

خــم شـد تـا گنـدم‌هــا را جمـع کنــد. نـاگهـان کیســه‌ای زر بــر زمیـن یـافــت ...!

 

 


 

نوشته شده توسط افسون در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت


......دوستت دارم مامان جونم........

بچه ها فردا روز مادره . روز فرشته های خوبی و پاکی .من هم به رسم ادب می خوام این پستم رو اختصاص بدم به مامان عزیزم پس ضمن تبریک این روز بزرگ به مامانه خودم و همه ی مامانای دنیا میخوام بگم :

مامان جونم خیلی دوستت دارم به هزار و یک دلیل که خیلی هاشو میدونی و خیلی هاشو هم شاید ندونی. بذار از همون اول شروع کنم.از همون وقتی که نه ماهه و نه روز و نه ساعته تموم منو تو وجود نازنینت تحمل کردی.از خون و گوشت و پوست و استخونت واسم مایه گذاشتی .با بزرگترین و به قول خودت شیرین ترین درده دنیا منو به دنیا آوردی. شیره جونت هم آبم شد و هم نونم .چه شبهایی که پلک رو هم نذاشتی .با لالایی هات قشنگ ترین شبها و روزهای عمرم رو واسم رقم زدی . نگاهت بهم یاد داد که باید مهربون باشم .و دستات با اون نوازش های همیشگی شون بهم  آرامش و اطمینان  میداد که کنارمی  . ازت خیلی چیزا یاد گرفتم و قراره خیلی چیزای دیگه هم یاد بگیرم .دلم میخواد به اندازه تو خوب و با گذشت و مهربون باشم .  مامان جونه دوست داشتنیه من می خوام بگم یه دنیا دوستت دارم نه!!!! یه دنیا نه ! چون خیلی کمه ! یعنی وقتی به دنیای بی تو فکر میکنم میفهمم که یه دنیا خیلی کمه . تو رو اندازه  خدای آسمونا  دوستت دارم . چون میدونم یه روزه بی تو واسم یه عمر میگذره . پس همیشه و همیشه کنارم باش تا احساس امنیت و آرامش کنم . مامان قشنگم  به خاطر همه چی ازت ممنونم و تا همیشه مدیونتم . بوس بوس بوس


 

نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


خوشحالم که برگشتم ......

 

 

سلام بچه ها خوبین؟ خوشحالم که دوباره به دنیای وبلاگ و نت برگشتم .میدونم که دلتون واسه من قده دل گنجشک شده بود(چه از خود راضی).آخ که منم دلم واستون تنگ شده بود .راستی چرا خیلی هاتونو فیلتر کردن چی به سر این بلوگفای بدبخته زبون بسته اومده. خلافی تون بالا بوده ها. اشکالی نداره .من شما ها رو میشناسم اگه هزار بار دیگه هم فیلتر بشید باز کار خودتون میکنید!آدرس جدیدتونو واسم بذارید تا از خجالت تک تکتون بیرون بیام !

واما  بالاخره یه سال تحصیلیه دیگه هم با همه ی خوبی ها و بدیهاش تموم شد.دیگه حالم از هر چی کتابو دفترو جزوه و امتحان به هم میخوره.میخوام تموم تابستون امسالو بخورم و بخوابم و تفریح کنم.  واما اگه بدونید بعد از آخرین امتحان تو مدرسه ی ما چه خبر بود! این سال سومی ها که خیلی بی ظرفیت بودن همچین خداحافظی میکردن که انگار تا ابد همدیگه رو نمیبینن دو تا دوتا همدیگه رو بغل میکردن و حالا گریه نکن کی گریه کن.مثل اینکه به جای خونه میخوان  برن تو عملیات شرکت کنن.بچه های کلاس ما که قربونشون برم فقط مسخره بازی در آوردن . راستشو بخواین هنوز سه روز نشده که ندیدمشون اما دلم واسه چند تاشون خیلی تنگ شده .تا اشکم در نیومده بگذریم !

واسه پست امروز می خوام یه سوال ازتون بپرسم .اگه میشه جوابش رو تو کامنتا واسم بذارید.سوال اینه:

اگه بخواید تو یه جمله از کسی که خیلی دوستش دارید تشکر کنید بهش چی میگین؟

من که میگم تا همیشه مدیونتم!

منتظر جواب های قشنگتون هستم.بوس بوس

 

 

 

پ. ن( به علت توهین نانسی عجرم به ایرانی ها قالبش رو حذف کردم.از دوست عزیزی که منو مطلع کرد ممنونم..هر کدوم از شما اگه قالب قشنگی سراغ دارید واسم کامنت بذارید).....گور بابای نانسی عجرم!

 

 


 

نوشته شده توسط افسون در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


......اندر خم موعظه های خانم سلوکی .......

  

امروز طنازباز هم با یه پارچ آب و یه دونه لیوان یک بار مصرف اومد تو کلاس.با اومدنش فهمیدیم که باز نوبت خوردن قرص آهنه. بچه ها از هر طرف یه چیزی می پروندن . زهرا گفت لیوان یه بار مصرفتو عشقه . فرشته گفت :اون چل پنجاه نفره قبلی که از این لیوان خوردن هنوز زنده ان؟ الهه گفت چرا پارچ! یه دفه با شیلنگ میومدی خیال همه رو راحت میکردی. زهرا گفت هر کی از اون لیوان آب بخوره غیر از سرما خوردگی همه چی میگیره. لیلا گفت بذارید من پیش مرگ همه تون بشم.شیلا  گفت ایششششششششش محاله به اون لیوان لب بزنم . فاطی هم گفت حالا این دفه رو بزنین به سلامتیه من .خلاصه کلاس شلوغ شدو طناز پارچ آبو کوبید رو میزو با غرغر رفت بیرون. وقتی برگشت خانم سلوکی دبیر پرورشی مون همراهش بود . میدونستیم که اومده تاهمه مونو شستشوی مغزی بده .مثله همیشه اول در کلاسو بست تا به قول خودش حرفای خصوصی مون به گوش بقیه نرسه و سواستفاده نکنن. بعد هم شروع کرد به موعضه که ما این کارو به خاطر خودتون میکنیم شما مادران فردای این جامعه هستید باید سالم باشید تا نسل سالمی داشته باشیمو از این حرفا . شیلا گفت :خانم آخه بیست و دو نفر از یه لیوان آب بخوردن غیر بهداشتیه . رخساره  گفت مامانم میگه کسی که کم خونی داره باید تحت نظر باشه با هفته ای یه دونه قرص مشکلش حل نمیشه (آخه مامانش دکتره) منم  یه چشمک به فاطی زدم وگفتم تازه از کجا میدونین این فاطی  که عین خیالش نیست هپاتیت نداشته باشه.اگه همه مون مریض شیم خوبه؟.دیدم نیش فاطی تا بناگوشش باز شد. خلاصه خانم سلوکی رو با هزار تا دلیل  محکمه پسند راضی کردیم که این آخرسالی دست از سرمون برداره و قول دادیم که هفته ای یه دونه قرص تو خونه میل کنیم.  بعد هم خانم سلوکی فرصت و غنیمت شمرد و دوباره شروع کرد به موعضه که بیشتر درس بخونین.  یه ماهه دیگه امتحانا شروع میشه از بیرون رفتن و مهمونی هاتون کم کنید  .این همه پای اینترنت و  ماهواره نشینید وخیلی از این حرفایی که گوش همه ی ماها ازش پره .البته من که اومدم خونه تصمیم جدی گرفتم که این یکی دو ماه رو حسابی بچسبم به درس و امتحان . و احتمالا دیگه تا بعد امتحاناتم با اینترنت کاری نخواهم داشت. البته صحبتهای خانم سلوکی در گرفتن این تصمیم جدی بی تاثیر نبوده! من با همه ی شیطنت و سر به هواییم یه اخلاق خوب دارم که خوبه شماها هم اونو بدونید واسه حرف حساب ارزش قائلم  و بهش فکر و عمل میکنم حالا گوینده اش هر کی میخواد باشه!  واسم دعا کنید تا بتونم خوب درس بخونم. بهم سر بزنین تا بدونم منو از یاد نبردین. دلم واسه همه تون تنگ میشه . .بعد از امتحانا میبینمتون.راستی دوستت دارم به اندازه ی همه ی ستاره هایی که تو شبای مهتابی به زمینی ها چشمک میزنن.

 


 

نوشته شده توسط افسون در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


.............افسون نمیخواد بزرگ شه !................

 

سلام دوستای خوب و مهربونم .چطورید؟ خوبید؟ اگه آره خوشحالم .امیدوارم سال جدید رو با یه دنیا نشاط و امید آغاز کرده باشید و به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید.  تشکر میکنم از تک تک دوستانی که تو این مدت منو یادشون بوده و با کامنتای قشنگشون وبلاگمو همراهی کردن .شرمنده که نتونستم زودتر  بیام و بهتون سر بزنم .

و اما عید امسال هم با همه زیبایی هاش گذشت .امیدوارم که شما هم روزای قشنگی اول سال رو با شادی سپری کرده باشید.و روزای قشنگ تری پیش روتون باشه. و همیشه با یک احساس خوب به زندگی نگاه کنید!

راستش رو بخواید به من هم تو این مدت  خوش گذشت اما نه مثه سالهای قبل !شاید بپرسید چرا؟ خب بهتون میگم به شرطی که نگید افسون از همین اول سال اومده تا از دنیا وروزگار گله کنه .همون طور که گفتم امسال عید مثه همیشه نبود چون بچه های هم سن وسال من تو فامیل  یه جوره دیگه بودن ! یعنی الان  دو  سه ساله که همه دارن یه جورایی میشن. به قول خودشون دیگه بزرگ شدن.  اما من مثه همیشه بودم.می خوام  بگم دوران بچگی واقعا زیبا و بی دغدغه اس.اما همین که یه خورده قد میکشی و صورت معصوم بچه گونه ات جذابیت روزای نوجوونی و جوونی رو به خودش میگیره دیگه حق نداری مثه اون وقتاراحت بخندی .بدوی .بازی کنی!. من دلم میخواست عید امسال هم مثه چند سال قبل بازی کنیم .تو سر و کله ی هم بزنیم . دنبال هم بدویم و کلی بخندیم.دلم می خواست سیزده بدر امسال هم وقتی میریم پیکنیک یه نایلکس پر از بچه قورباغه کنم و باهاش سر به سرباربد و نیما و سهند بذارم.دلم می خواست مثه قبل بچگی کنم . اصلا می خوام همین جا یه اعترافی بکنم . من حالا حالا ها نمی خوام بزرگ بشم.  نمی خوام روزای قشنگ بچگی رو به همین راحتی فراموش کنم . الان یکی دوساله نه پریا و مانداناو نازی شورو حال اون موقع رو دارن نه باربد و نیما و سهند.  اما من هنوز دوست دارم وقتی تاب سواری میکنم از شادی جیغ بکشم . وقتی میدوم از ته دل بخندم . هنوز دلم می خواد دور از چشم مامانم یواشکی چیپس و لواشک بخورم . هنوز دوست دارم جشن تولدم واسم عروسک کادو بیارن .اما بقیه یه جور دیگه شدن.  همه حس می کنن دیگه بچه نیستن و نباید مثه قبل باشن.نگاه ها با قبل فرق کرده .حرفا و صحبت ها یه جور دیگه شده .همه احساس میکنن باید انتخاب بشن یا انتخاب کنن .اما من؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هنوز دلم می خواد مثه قبل باشیم .با همون افکار بچه گونه.با همون شیطنت های خنده دار و همون حرفای شیرین! با همون نگاه های معصوم . با همون  دوست داشتن های بی ریا!دلم نمی خواد ادای بزرگتر ها رو در بیارم . از اینکه بهم بگن  دیگه خانوم  شدی بدم میاد . بچه ها باور کنید من حالا حالا ها نمی خوام بزرگ شم. دوست دارم تا چند سال دیگه افسون کوچولوی خونه باقی بمونم .  اما انگار بعضی از چیزا دست خودمون نیست. شاید تو یه بهار دیگه من مثه بقیه  با یه حس جدید به زندگی نگاه کنم . شما چی فکر میکنید؟

 


 

نوشته شده توسط افسون در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


.......سال نو مبارک.........

 

پیشاپیش سال نو  مبارک

 

غنچه با دل گرفته گفت

زندگی لب ز خنده بستن است!

گوشه ای دورن خود نشستن است

گل به خنده گفت:

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

تو چه فکر می کنی؟

راستی کدام یک درست گفته اند؟

من که فکر میکنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

امیدوارم سالی لبریز از موفقیت و شادکامی و سلامتی

 در پیش رو داشته باشید

 آرزو می کنم سال جدید براتون از هر سال  بهتر و پر بار تر باشه .

 و تعطیلات بهتون حسابی خوش بگذره .

موقع سال تحویل اگه بیدار بودین همدیگه رو فراموش نکنین

هر بدی که از من دیدین به بزرگواریتون ببخشین

منم یادتون باشه واسه من سفارشی دعا کنید.

. عید پر خوری نکنین

اگه به خودتون رحم نمیکنین لااقل به هیکل بینواتون رحم کنین

تا از ریخت نیوفته.

 همه تونو می بوسم . مراقب خودتون باشین .

 

(شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم و برای به روز شدن خبرتون کنم آخه مسافرم)

 


 

نوشته شده توسط افسون در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت


...........چهارشنبه سوری ..............

 

سلام برو بچ خوبین ؟. حداقل بذارین یه هفته بگذره بعد به جون من نق بزنین که چرا آپ نمیکنی. همه که مثه منو شما بیکار نیستن که هر روز تو نت باشن .مردم درس و کارو زندگی دارن . یکی مثه آرش سربازه اونم از نوع کاماندوش . یکی مثه کیا ده تا وبلاگ زده نمیدونه به کدومش برسه هانیه هم که در به در دنبال کد میگرده تا بچپونه تو وبلاگش. بهناز که همش گله میکنه چرا خبرش نکردم .شیدا میگه چرا زود به زود آپ میکنی بهار میگه چرا آپ نمی کنی؟  ساقی هم هر چی واسش مینویسم حذف میکنه.البته اجازه داد یه مطلب ازش کپی کنم .خون آشامم که تا خبرش نکنم نمیاد .دی جی هم که باید سی بار برم دنبالش تا بیاد تازه هر بار میاد میگه چرا آپ نکردی. امیرم میاد میگه کم آوردی که آپ نمیکنی من که مثه مجید آخر وبلاگ نویسی نیستم که هر روز آپ کنم.هر کدومتون یه سازی میزنین .یکی میگه از نانسی بدم میاد.اون یکی میگه چه قالبه ماهی داری. یکی میگه کداتو بردار . اون یکی میگه کدات حرف نداره .خلاصه منو حسابی دارین میپیچونین . شما هر سازی که می خواین بزنین من عمرا واستون نمی رقصم

راستی بچه ها شما چهارشنبه سوری چی کار میکنین؟ .

من که امسال پامو از خونه بیرون نمیذارم . چون از پارسال خاطره ی خوشی ندارم.یعنی  دور از جونتون به غلط کردن افتادم  . پارسال با بچه ها قرار گذاشتیم و رفتیم   خیابون .البته خیابون که چه عرض کنم میدون جنگ . موقع رفتن هفت نفر بودیم اما وقتی داشتیم برمیگشتیم چهار نفری برگشتیم خونه . آخه دو تا از دوستام مجروح شدن . ترکش یه نارنجک به قلبشون اصابت کردو اونا هم برای معالجه ی قلب آش و لاششون رفتن کافی شاپ تا با خوردن یه فنجون کافی و پاره ای از مذاکرات بهبودی حاصل کنن . این دو تا بی ظرفیت که از دور خارج شدن ماشدیم پنج تا . خلاصه تو اون هیر و ویر داداشه یکی از بچه ها تریپ غیرت اومد و به خاطر ماها با چند تا از این ارازل و اوباش درگیر شد و خلاصه کتک و کتک کاری که یکی دیگه از بچه ها هم به عنوان امداد و نجات دادششو برد بیمارستان . خلاصه مونده بودیم چهار تا. مجبور شدیم کلی از راهو پیاده تا خونه بریم و کلی حرف و متلک و اراجیف نوش جان کنیم حالا ترقه هایی که زیر پاهامون تو مسیر ترکوندن بماند .امسال هم بچه ها گفتن قرار بذاریم بریم بیرون.منو نازی گفتیم نمیایم .دلمون می خواست اما چون از ساله پیش خاطره ی خوبی نداشتیم قیدشو زدیم (نه اینکه آخر بچه مثبت و این حرفاییم). اونا هم تریپ معرفت گذاشتن و گفتن فدای سرمون که نمیاین خودمون میریم .چه بی احساس

راستی شما چهارشنبه سوری چی کار میکنین؟

 


 

نوشته شده توسط افسون در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


www.lovelorn-java.blogfa.com


Cursors